تغییر در جوهر است یا ظاهر؟!
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 16:58
ده سال پیش که در خانه بودم و جمع دوستانم محدود به همان شهر و ادمهایی بود که با زبانی نزدیک به من صحبت می کردند، در همان گوشی ساده کیبورد دار، گاهی که دل تنگ می شدم مدام لیست کانتکت هام را از بالا به پ
من در حال تجربه مرگم!
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 16:58
مرگ طعمی جز احساس شدید تنهایی نیست. یعنی در بهترین و بدترین هایی احساس زندگیت کسی رو نداشته باشی که احساساتت رو باهاش شریک بشی . و زندگی جز مجموعه ای از رفت و آمدها و رفتارهای اجتماعی نیست. من اینجا ن
دقیقه طلایی!
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 6:18
کل دیشب یک دقیقه طولانی بود، پر از درد ، پر از بیم و امید! دقیقه ای که با سالهای نوری کهکشانت برابری میکرد. منم و تو ، به چگونگی ات فکر میکنم، به چگونگی ام و به چگونگی این فرجام. مثل همیشه باید انتخاب کرد، اما میدانم که این بار تو به جای من هم تصمیم گرفتی، چیزی که آن شب کذایی آرزو کرده بودم، شاید با...
تلنگر!
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 6:18
یعنی، دل نبند. یعنی، این آدم ها بدون کوچکترین تعللی بارشان را برمیدارند و میروند بدون آنکه نگاهی به پشت سرشان بیندازند. در دوره ای زندگی می کنم که معرفت سیب گندیده ای است که حتی خیال دست زدن به آن از
مهربانی نام دیگر توست!
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 6:18
و دلشوره، زین پس دلشوره نام دیگر من است، غربت و تنهایی امروز پررنگترین رنگ زندگیم بود، تو آنجا زیر تیغ پزشکان، مادرم بی پناه تر و تنها تر از من منتظر حضور دوباره تو در زندگی ش، و ترس، این دومین باریست
وای به روزگارم!
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 6:18
این بار قضیه از همیشه جدی تره، این تو بمیری مث قبلی نیست، میترسم این بار با مرگم تمام شود! این بار چنان سادگی و صداقت دلم را از ریشه میکند، که کار از تیغ و تبر گذشته. خدایا رحمی! خودت خوب میدانی و من سر تا پا دل شده!
قصه ی غربت!
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 6:18
حسی در من هست، آغشته به وجودم، تا بوده ام بوده، عجیب، غریب حسی است. حس غربت! چه فرقی دارد در وطن یا هرجای این کره خاکی و فنا پذیر، با تمامی آدمها احساس غربتم از من دور نمیشود، دردی در من است، شبیه تبعیدی که هر روز و شب منتظر است تا دوباره به خانه اش برگردد. خانه شبیه جایی است که هیچ گاه سرد نیست، مه...
این من جدید!
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 6:18
خیلی وقته اینجا نیومده بودم . الان که اومدم میبینم متروک شده زمهریرم. زمهریر مهربانی که تمام دردهایم را فقط دردهایم را باهاش مشترک میشوم. من اینجا را دوست دارم . میخام بگم ک گرچه گاها دیر به دیر بهش س
من و هرزگی!
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 23:50
من و هرزگی! کاش هرزه ای بودم شهره شهر، اینطوری دلم قرص بود که عشق و عاشقی سیری چند ؟ یاد میگرفتم به آمد و رفت آدمها و جز خودخواهی و لذت موقت هرگز از زندگی درسی نمیگرفتم.لامصب نابودم میکند این عشق، آرزویی که سنگینی اش نفسم را میبرد،آرامم میکند، یعنی جز مرگ راهی هست برای فراموشی؟پ.ن. من. تو. آسمان. .....
از تو تا گریه!
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 23:50
از این حس عجیب نوشتن مشکل است ولی آرام بخش مثل شل کردن گره طناب هنگام پریدن. دلم آغوش میخواهد، خدایا بغلم کن، این سم کشنده تنها با لمس تن تو از بین خواهد رفت. بعد از آن چشمهایم روشن خواهد شد، سپیده صبح همه جا را روشن خواهد کرد و من همانند کودکی ام با پاهای برهنه کوه را تا تیغ طلوع خورشید، تا قله خوا...
منِ هزاران ساله
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:30
منِ هزاران ساله قلم یاری نمیکند نوشتن را، دلم میخواهد صدایم را فریاد کنم و بسپارم به دست باد، دلم فریاد میخواهد، عجیب احساسی است این تنهایی مطلق، عجیب تر اینکه میان دوستان تنها باشی، خسته هزاران سال تجربه ام. دلم یک خواب طولانی میخواهد. + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:46 توسط مارکوس ...
حماقت یعنی من
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:30
میبینی؟! هرجا که یه موقعیتی پیش میاد که بخوام یکم با خودم کلنجار برم جز خجالت و دلتنگی و موزیک کاری از دستم برنمیاد، جهنم روحم بد سوزنده است، دلم میخواهد یکبار سرم را بلند کنم و با ذوق فریاد بزنم که این بار من واقعیم برنده شد. خدایا دستانم را به خون خودم آلوده ام، احساسم سنگینی عجیبی دارد، کمی پرواز...
تو ای معشوق من!
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:30
خدایا من چه کنم با این آتش که در سینه دارم، با این حس خواستنی ناخواسته، دردی ام در سینه است ک هیچ کس نمیبیند، این درد آخر مرا خواهد کشت.خداوندا، در این راه تنها مرا یاور باش چون جز تو هیچ کس مرا نمیداند. تو ای زیبا معشوق من! آنجا که به تو اندیشیدن را آغاز کردم، همانجا شروع پایان من بود. من این پایان...
سالی که گذشت!
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:30
از آن گردنبند فیروزه ای تا این پیام های مداوم ک حتی خواندنش را هم تصور نمی توانستم، از آن صبح دو نفره تا این غروب تک نفره ساکت و آرام. میگذرد این زندگی لعنتی، بخواهی یا نخواهی، با اعداد کاری ندارم، بزرگتر و پر شعورتر یا جوانی و سرسبزی. آنچه ک نه گاها، هر زمان مرا به اندیشه وامی دارد دوستانی هستند که...
آه دلم!
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:30
دلم تنگ است، دلم به اندازه آسمانها و زمینت گرفته است، خداوندا شاید تو هم دلت گرفته باشد از آدم ها، منم رویا هایم را بخشیده ام به بی معرفتی انسانهایی ک نمی دانند ، حتی خودشان هم نمی دانند چقدرظالمند.روزگار عجیبی است، دلت میخواهد همه شاد باشند، لبخند آرزوی دائمی تو برای همه است، پس چرا آنها از غمگین ک...
به چشم من
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:30
دلم ک میگیرد از گردش عجیب این روزها میگیرد، از آدمهایی ک دلم میخواهد باشند و نیستند، از خودم که نمیدانم به کجا میروم، از خاکهایی که زیر پاهایم می نالند انگار، از روزهایی که میروند بدون آنکه قدر یکدیگر رابیشتر بدانیم، سالها خواهد گذشت و تو حسرت خواهی خورد، حسرت چایی یا غذایی از دستان مادر، گوش کردن ا...
سکوت و سکوت
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:30
بدی خیانت میدونی کجاست؟ اونجا که همیشه نزدیکترین آدمها بهت خیانت میکنن. پ.ن.با پوزخند: از آنجا که یک دست صدا نداره دو نفر از دوستان دو دستی قلبم را پاره کردند. از حضور آگاهی بخششان سپاس گذارم. بعد از این به هیچ کس اعتماد نخواهم کرد. + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:7 توسط مارکوس |
یه حس جدید!
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:30
مبالغه میکنم، این حس انقدر که میگم جدید نیست اما عجیبه، هرچند دو سال پیش همچین اتفاق جدی پیش اومد اما اون موقع حسی که داشتم بیشتر ترس و نگرانی بود، اما الان بعد از این همه خاطرات که رو به سایه دارند دیگر از چیزی نمی ترسم، از خانواده ای که حالا هر کس زندگی خودش را دارد، از دوستانی ک حجت را برایم تمام...
عصر سرمازدگی محبت!
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:30
عصر سرمازدگی محبت! نمیخواهم بازگشتت را، نمیخواهم مهربان و عاشق شدنت را، دلتنگیت مرا چه سود.دنیای ما دنیای نابودی و تباهیست، عمرمان، لبخندهامان، نفس هامان، باهم بودنمان همه و همه میگذرد و هیچ کدام از ما قادر نیست برای صدم ثانیه ای این فنا شدن را متوقف کند.میبینی؟!دلم بدجور به درد میآید، تو که میان ای...
از اینجا با تو حرف میزنم. مرا بشنو
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 22:45
گاه ها دلم خواست یقه ات را بگیرم و بیارمت بگذارم همین جاکه من ایستاده ام. گاه دلگیر بودم گاه شاد. خداوندا میان گردبادی سیاه و تاریک ایستاده ام همه جا تاریک است، دلم تنگ است و چشمانم سیاهی میرود. میان پلک زدنهای سرگیجه دارم هر دم صورتی میبینم. راهی نمی یابم. از تو روشنایی میطلبم. خداوندگارا از تو ان