برچسب:
نویسنده: شیدا باقریان
برچسب:
نویسنده: شیدا باقریان
منم و تو ، به چگونگی ات فکر میکنم، به چگونگی ام و به چگونگی این فرجام.
مثل همیشه باید انتخاب کرد، اما میدانم که این بار تو به جای من هم تصمیم گرفتی، چیزی که آن شب کذایی آرزو کرده بودم، شاید باید بیشتر به چیزهایی که میخواستم بیشتر می اندیشیدم.
حالا منم و این دل وامانده ، و این زمستان لعنتی.
دلم برف میخواهد.
پ.ن:
تنها آغوش تو مونده، غیر از اون؟؟ هیچ...!
برچسب:
نویسنده: شیدا باقریان
برچسب:
نویسنده: شیدا باقریان
برچسب:
نویسنده: شیدا باقریان
این بار چنان سادگی و صداقت دلم را از ریشه میکند، که کار از تیغ و تبر گذشته.
خدایا رحمی! خودت خوب میدانی و من سر تا پا دل شده!
برچسب:
نویسنده: شیدا باقریان
حس غربت!
چه فرقی دارد در وطن یا هرجای این کره خاکی و فنا پذیر، با تمامی آدمها احساس غربتم از من دور نمیشود، دردی در من است، شبیه تبعیدی که هر روز و شب منتظر است تا دوباره به خانه اش برگردد.
خانه شبیه جایی است که هیچ گاه سرد نیست، مهر هست، مهربانی هست.
اینجا دیگر آرزویی ندارم.
سرزمینی که مردم با عشق غریبه اند و با خودشان نیز هم.
برچسب:
نویسنده: شیدا باقریان
برچسب:
نویسنده: شیدا باقریان
کاش هرزه ای بودم شهره شهر، اینطوری دلم قرص بود که عشق و عاشقی سیری چند ؟ یاد میگرفتم به آمد و رفت آدمها و جز خودخواهی و لذت موقت هرگز از زندگی درسی نمیگرفتم.
لامصب نابودم میکند این عشق، آرزویی که سنگینی اش نفسم را میبرد،آرامم میکند، یعنی جز مرگ راهی هست برای فراموشی؟
پ.ن. من. تو. آسمان. ...تصویر چشمهات و جنون
برچسب: هرزگی,
نویسنده: شیدا باقریان
برچسب:
نویسنده: شیدا باقریان
قلم یاری نمیکند نوشتن را، دلم میخواهد صدایم را فریاد کنم و بسپارم به دست باد، دلم فریاد میخواهد، عجیب احساسی است این تنهایی مطلق، عجیب تر اینکه میان دوستان تنها باشی، خسته هزاران سال تجربه ام. دلم یک خواب طولانی میخواهد.
تو ای زیبا معشوق من! آنجا که به تو اندیشیدن را آغاز کردم، همانجا شروع پایان من بود. من این پایان ویرانگر را دوست دارم.
برچسب: معشوق,
نویسنده: شیدا باقریان
برچسب: دلم,
نویسنده: شیدا باقریان