خرید بک لینک
ده سال پیش که در خانه بودم و جمع دوستانم محدود به همان شهر و ادمهایی بود که با زبانی نزدیک به من صحبت می کردند، در همان گوشی ساده کیبورد دار، گاهی که دل تنگ می شدم مدام لیست کانتکت هام را از بالا به پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: چهارشنبه 22 خرداد 1398 ساعت: 16:58

مرگ طعمی جز احساس شدید تنهایی نیست. یعنی در بهترین و بدترین هایی احساس زندگیت کسی رو نداشته باشی که احساساتت رو باهاش شریک بشی . و زندگی جز مجموعه ای از رفت و آمدها و رفتارهای اجتماعی نیست. من اینجا نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: چهارشنبه 22 خرداد 1398 ساعت: 16:58

کل دیشب یک دقیقه طولانی بود، پر از درد ، پر از بیم و امید! دقیقه ای که با سالهای نوری کهکشانت برابری میکرد.

منم و تو ، به چگونگی ات فکر میکنم، به چگونگی ام و به چگونگی این فرجام.

مثل همیشه باید انتخاب کرد، اما میدانم که این بار تو به جای من هم تصمیم گرفتی، چیزی که آن شب کذایی آرزو کرده بودم، شاید باید بیشتر به چیزهایی که میخواستم بیشتر می اندیشیدم.

حالا منم و این دل وامانده ، و این زمستان لعنتی.

دلم برف میخواهد.

پ.ن:

تنها آغوش تو مونده، غیر از اون؟؟ هیچ...!

برچسب: نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 6:18

یعنی، دل نبند. یعنی، این آدم ها بدون کوچکترین تعللی بارشان را برمیدارند و میروند بدون آنکه نگاهی به پشت سرشان بیندازند. در دوره ای زندگی می کنم که معرفت سیب گندیده ای است که حتی خیال دست زدن به آن از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 6:18

و دلشوره، زین پس دلشوره نام دیگر من است، غربت و تنهایی امروز پررنگترین رنگ زندگیم بود، تو آنجا زیر تیغ پزشکان، مادرم بی پناه تر و تنها تر از من منتظر حضور دوباره تو در زندگی ش، و ترس، این دومین باریستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 6:18

این بار قضیه از همیشه جدی تره، این تو بمیری مث قبلی نیست، میترسم این بار با مرگم تمام شود!

این بار چنان سادگی و صداقت دلم را از ریشه میکند، که کار از تیغ و تبر گذشته.

خدایا رحمی! خودت خوب میدانی و من سر تا پا دل شده!

برچسب: نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 6:18

حسی در من هست، آغشته به وجودم، تا بوده ام بوده، عجیب، غریب حسی است.

حس غربت!

چه فرقی دارد در وطن یا هرجای این کره خاکی و فنا پذیر، با تمامی آدمها احساس غربتم از من دور نمیشود، دردی در من است، شبیه تبعیدی که هر روز و شب منتظر است تا دوباره به خانه اش برگردد.

خانه شبیه جایی است که هیچ گاه سرد نیست، مهر هست، مهربانی هست.

اینجا دیگر آرزویی ندارم.

سرزمینی که مردم با عشق غریبه اند و با خودشان نیز هم.

برچسب: نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 6:18

خیلی وقته اینجا نیومده بودم . الان که اومدم میبینم متروک شده زمهریرم. زمهریر مهربانی که تمام دردهایم را فقط دردهایم را باهاش مشترک میشوم. من اینجا را دوست دارم . میخام بگم ک گرچه گاها دیر به دیر بهش سادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 6:18

من و هرزگی!


کاش هرزه ای بودم شهره شهر، اینطوری دلم قرص بود که عشق و عاشقی سیری چند ؟ یاد میگرفتم به آمد و رفت آدمها و جز خودخواهی و لذت موقت هرگز از زندگی درسی نمیگرفتم.
لامصب نابودم میکند این عشق، آرزویی که سنگینی اش نفسم را میبرد،آرامم میکند، یعنی جز مرگ راهی هست برای فراموشی؟
پ.ن. من. تو. آسمان. ...تصویر چشمهات و جنون

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 10:54 توسط مارکوس |

برچسب: هرزگی, نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:50

از این حس عجیب نوشتن مشکل است ولی آرام بخش مثل شل کردن گره طناب هنگام پریدن. دلم آغوش میخواهد، خدایا بغلم کن، این سم کشنده تنها با لمس تن تو از بین خواهد رفت. بعد از آن چشمهایم روشن خواهد شد، سپیده صبح همه جا را روشن خواهد کرد و من همانند کودکی ام با پاهای برهنه کوه را تا تیغ طلوع خورشید، تا قله خواهم دوید. دلم رستگاری میخواهد، دیری است خودم را گم کرده ام، از این حس گم شدگی میان هیاهوی سیاه این جمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:50

منِ هزاران ساله

قلم یاری نمیکند نوشتن را، دلم میخواهد صدایم را فریاد کنم و بسپارم به دست باد، دلم فریاد میخواهد، عجیب احساسی است این تنهایی مطلق، عجیب تر اینکه میان دوستان تنها باشی، خسته هزاران سال تجربه ام. دلم یک خواب طولانی میخواهد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:46 توسط مارکوس |

برچسب: منِ,هزاران,ساله, نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 4:30

میبینی؟! هرجا که یه موقعیتی پیش میاد که بخوام یکم با خودم کلنجار برم جز خجالت و دلتنگی و موزیک کاری از دستم برنمیاد، جهنم روحم بد سوزنده است، دلم میخواهد یکبار سرم را بلند کنم و با ذوق فریاد بزنم که این بار من واقعیم برنده شد. خدایا دستانم را به خون خودم آلوده ام، احساسم سنگینی عجیبی دارد، کمی پرواز دلم میخواهد، نمیدانم شادی از نظر دیگران چیست اما من دلم فقط آرامش میخواهد. پ.ن چشمهایم را می بندم، کوه است و سنگ و آسمان و سکوت، مرا را رها مکن، از این رهایی میترسم، دلم میخواهد دربند تو باشم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۶ساعت 9:5 توسط مارکوس | ادامه مطلب

برچسب: حماقت,یعنی, نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 4:30

خدایا من چه کنم با این آتش که در سینه دارم، با این حس خواستنی ناخواسته، دردی ام در سینه است ک هیچ کس نمیبیند، این درد آخر مرا خواهد کشت.
خداوندا، در این راه تنها مرا یاور باش چون جز تو هیچ کس مرا نمیداند.

تو ای زیبا معشوق من! آنجا که به تو اندیشیدن را آغاز کردم، همانجا شروع پایان من بود. من این پایان ویرانگر را دوست دارم.

+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۳۹۶ساعت 2:14 توسط مارکوس |

برچسب: معشوق, نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 4:30

از آن گردنبند فیروزه ای تا این پیام های مداوم ک حتی خواندنش را هم تصور نمی توانستم، از آن صبح دو نفره تا این غروب تک نفره ساکت و آرام. میگذرد این زندگی لعنتی، بخواهی یا نخواهی، با اعداد کاری ندارم، بزرگتر و پر شعورتر یا جوانی و سرسبزی. آنچه ک نه گاها، هر زمان مرا به اندیشه وامی دارد دوستانی هستند که از شناختشان عاجزم. محکوم شدم به تغییر رفتار از سوی دادگاه آشنایانی ک مرا بهتر از خودم می شناسند. حکم: بیش از این پیش از گذشته سنگ دل باش. چه حکم سختی، آنها چطور میتوانند، چطور میشود فراموش کرد، سنگ شد؟؟ پ.ن، با موزیک ملایمی از یانی در بک گراند به مناسبت تولدم: دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان مادامه مطلب

برچسب: سالی,گذشت, نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 4:30

دلم تنگ است، دلم به اندازه آسمانها و زمینت گرفته است، خداوندا شاید تو هم دلت گرفته باشد از آدم ها، منم رویا هایم را بخشیده ام به بی معرفتی انسانهایی ک نمی دانند ، حتی خودشان هم نمی دانند چقدرظالمند.روزگار عجیبی است، دلت میخواهد همه شاد باشند، لبخند آرزوی دائمی تو برای همه است، پس چرا آنها از غمگین کردنت، از آزردنت، از دل تنگ کردن و کشتن شعف در دلت ذره ای دریغ نمیکنند. خدایا دلم بدجور گرفته است. + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:0 توسط مارکوس | ادامه مطلب

برچسب: دلم, نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 4:30

صفحه بندی